مراقبه شاگرد کوکب خانم: وقتی وسواسی ها مراقبه می کنند

حدود یک دهه است که به همت تلاش روانشناسان در خصوص اهمیت بهوشیاری در سلامت روانی آدمها، مراقبه کردن مد شده است. آنچه محور اغلب روش های آموزش مراقبه است و آن را در فصل چهارم کتاب من به روایت من توضیح داده ام، دو عامل آگاهی و کنترل است. وقتی می خواهی مراقبه کنی باید به کنترل برخی چیزها دست بزنی. مثلاً باید وول نخوری، با کسی حرف نزنی، و به مشاهدهی امور خاصی بپردازی. حال در این فضای کنترل شده، حس های جسمانی، افکار و یا احساسات را رها می کنی که همچون یک رودخانه جریان پیدا کنند و تو آنها را به شکل متوازن مشاهده کنی. برخی از روش ها بیشتر روی مشاهده تأکید می کنند، برخی روی کنترل، و برخی هر دو.

حال تصور کنید که فردی مملو از اضطراب و تقلای بسیار برای مهار این اضطراب رو به سوی مراقبه می آورد. این بندهی خدا بر اثر تمرکزی که روی افکار، احساسات و یا حس های بدنی اش می کند و آندورفینی که در سایهی این فعالیت در مغزش ترشح می شود، نه تنها متوجه می شود که مراقبه او را آرام می کند بلکه به او حال هم می دهد! حالش چه کم از یک بست تریاک دارد؟! اگر خوب در این کار مهارت کسب کنی، چیزی کم ندارد. پس آنچه از این تجربه می آموزیم این است که اگر اعمال و افکار خود را کنترل کنیم و روی افکار، احساسات و حس های جسمانی متمرکز شویم، نه تنها به آرامش می رسیم، بلکه به بیداری هم می رسیم. آدم ها یا در زیر ید مربیان با تجربهی مراقبه و یا تحت نظر کوکب خانم که مدتی در چندین کلاس یوگا شرکت کرده است، و حالا زیر زمین خانه شان را به کلاس یوگا تبدیل کرده است و بانوان متعددی را تحت نظارت خود به بیداری می رساند، آموزش می بینند. اما می خواهم در این نوشتار به معضلی اشاره کنم که حتی گریبان افرادی را که زیر نظر مربیان با تجربهی مراقبه، بهوشیاری را آموخته اند نیز گرفته است، چه رسد به شاگردان کوکب خانم. دیروز با گریه رفتم سر کلاس کوکب خانم و توضیح دادم که مادرشوهرم چه رفتارهای زشت و ناپسندی دارد و چگونه خاله های شوهرم، شوهرم را جادو کرده اند، به او دعا داده اند و مسبب این شده اند که شوهرم مهری به من نداشته باشد. در حالی که گریه می کردم و به کوکب خانم می گفتم که همسایهی قمر خانم توصیه کرده است که بچهی نابالغ پشت در خانهی مادرشوهرم بشاشد تا این طلسم باطل شود، کوکب خانم با چهره ایی همچون بودا و دستانی همچون مسیح، به طرفم آمد، دستی بر سرم کشید، و مرا از این خرافات رهایی داد . پس از آن من اندکی در حالت شاوآسانا خوابیدم و بدنم را رها کردم و کوکب خانم در آن لحظه به من آموزش داد که چگونه بر روی افکارم مراقبه کنم و به مادرشوهرم مهر بورزم و ناگهان در خلسهی عمیقی فرورفتم و ذهنم پاک و خالی شد. بعد کوکب خانم ذهن مرا هدایت کرد که در کنار ساحل در حال قدم زدن هستم، اسبی از کنار من می گذرد و صدای دلنشین کوکب خانم در کنار ساحل، مرا به وحدتی نیروانایی رساند!

از آن روز به بعد هر موقع دچار مشکل می شوم به اتاقی که تردمیل در آن است می روم، به حالت شاوآسانا می خوابم و خودم را رها می کنم و در مراقبه و جذبه ای عمیق فرو می روم. آه که چقدر شیرین است که گنج حضور هم در شاوآسانا و هم در اشعار مولانا مرا هدایت می کند. رخت ها را بکنید، آب در یک قدمی است! این شعر زیبای حافظ را کوکب خانم برایم سرود و بعد فرزندم در رباعیات سهراب سپهری آن را به من نشان داد!….. دیگر هیچ مشکلی نمی تواند به من آسیب برساند، زیرا من هر مشکلی را با شاوآسانا در هم خرد می کنم! [ اما اخیراً ژیلای عزیزم که ترم سوم رشتهی روانشناسی  بالینی را در واحد ممسنی می گذراند، بر اثر تخصصی که یافته است به خواهرم عفت گفته است که “خاله چرا اینجوری شده؟” عفت گفت: “چه جوری شده؟” ژیلا گفت: “خاله چرا مثل روح شده؟ وقتی حرف می زنه صداش از ته چاه درمیاد، چشماش خالی شده و مثل شبح راه می ره بیخودی می خنده. جاهایی که باید دلخور و عصبانی بشه دلخور نمی شه، مثل اینکه خاله حالش بده! افسرده شده”. عفت به ژیلا گفت: “خاله به بیداری رسیده! این چه حرفی است که می زنی؟”  این حالت آرامش عمیق او را نشان می دهد، نه افسردگی. راستش اقدس منم فکر می کنم ژیلا راست می گه. منم نگرانتم! اما عفت، راستش را بخوای در همین فضای بیداری است که روزی نه چندان دور، مادرشوهرم را خواهم کشت! این ابلیس روی زمین که خونش حلال و حلوایش گواراست! ای هوار…. از این فتنهی دو عالم که چه جور این عباس احمق هر چی در میاره خرج ننه اش می کنه! یه وقتایی دلم می خواد خودمو از پنجره پرت کنم پایین! ……..

اقدس جان تو که تحت آموزش های کوکب به بیداری رسیده بودی!!….. چرا اینقدر سر اون پیرزن بدبخت هوار می زنی؟؟….. و اینگونه بود که اقدس ناگهان از عالم لاهوت به ناسوت سقوط کرد، و دیگر شاوآسانا اندروفینی را تحریک نمی کرد.

” گاهی وقتی به میزان تلاشی که آدم ها در زندگی شان صرف اعمال وسواسی و آیینی مراقبه می کنند نگاه می کنم، غمگین می شوم. تمرین های طولانی مراقبه و دل مشغولی بیش از حد به تمرینات آیینی از جملهی چنین اعمال وسواسی ای است. آنچه در اینجا از یاد می رود رشد، خلاقیت و آزادی انسانی است” (یالوم، 2000). خطر بهره گیری از تمرین های مراقبه، نه به این روش ها که برای افزایش بهوشیاری طراحی شده اند، بلکه به مشکلات شخصیتی آدم هایی که از این روش ها بهره می گیرند مربوط است. و این چنین است که حتی مربیان واقعی و با تجربه مراقبه نیز گاهی نمی توانند آن را تشخیص دهند. [ آدمهای وسواسی بخصوص ممکن است جذب اعمال آیینی مراقبه شوند. این افراد در تکاپوی کنترل و فرار از اضطراب هستند و با بهره گیری از این فنون همواره به فرونشانی اضطراب خود می پردازند. بهوشیاری یعنی ظرفیت ذهنی ای که ما را با زندگی در آمیخته تر می کند و مقاومت ما در برابر واقعیتهای تلخ و شیرین زندگی را کاهش و تحمل واقعیت را در ما افزایش می دهد . اما در این افراد، مراقبه ابزار فرار از واقعیت می گردد.

آنچه باید بدان توجه کرد تمایز بین هدف و فنون است. جابجایی بین هدف و فنون می تواند به تشدید مشکلات روانی و تخدیر بی حاصل منتهی شود. مراقبه یک تکنیک است در جهت افزایش بهوشیاری و خودآگاهی. اگر هدف افزایش خودآگاهی و بهوشیاری باشد نباید از یاد برد که این خودآگاهی در متن زندگی و زندگی کردن متحقق می شود، نه در تعطیل کردن زندگی و مشکلات و رفتن به غار و فرو رفتن در خلسه های بی حاصل. اعتیاد به مراقبه، از اعتیاد به تریاک بدتر است. زیرا کسی که معتاد به تریاک است می داند که به چیز بدی معتاد است و باید آن را ترک کند. ولی شاگردان کوکب خانم بر این پندارند که با انجام وسواس گونهی تمرینات مراقبه، که آنها را به خلسه، دور شدن از زندگی و سرکوبی احساساتشان می رساند، به خودآگاهی می رسند. و این نکته در چشمان خمار، حرکات کند، و صدای آهسته که نشانهی سرکوبی فزاینده برای تداوم نشئگی است، مشهود است.

اگر شفای رنج های ما از طریق ارتقای خودآگاهی و درآمیختگی با مسائل زندگی مان و تلاش در جهت حل تعارضات زندگی مان متحقق می شود، مراقبه تنها یک تکنیک برای افزایش خودآگاهی است و بدل کردن آن به یک آیین و هدف، ثمری جز نه گفتن به زندگی و دوری از آن نخواهد داشت. فراموش نکنیم که بشر امروز به لحاظ تکنیکی میراثی چند هزار ساله دارد و هوشمندی انسان امروز با تمام دردها و رنج ها و زجر های منحصر به فردش و پرتگاه های مهیبی که با آن مواجه است، پیش روی است و نه پس روی وسواسی. این نکته را در گفتگویی که با هوبرت هرمن کرده ام و امید دارم در مجلد سوم جان و تن به چاپ رسد، مفصل بحث کرده ام.

جان فردریکسون در مصاحبه ای که اخیراً با او انجام دادم و در مجلد دوم نشریه جان و تن چاپ خواهد شد، به زیبایی اهمیت تمایز بین نظریه، هدف، و فنون روان درمانی را توضیح داده است. فن گرایی از آفات تفکر تکنولوژیک و وسواس گونهی بشر است که پندار به کار گیری تنها، درست، و مداوم  این فن مرا به هدف می رساند را تقویت و تشدید می کند. آنچه مهم است به کارگیری منعطف فنون متعدد روانشناختی، از جمله مراقبه، برای ارتقای خودآگاهی است. دوستانی که در تکاپوی ارتقای بهوشیاری خود هستند از یاد نبرند که هدف از انجام تمرینات مراقبه، ارتقای بهوشیاری در لحظه لحظهی زندگی است. هدف، درآمیختگی بیشتر با تجربیات زندگی، آگاهی بیشتر از محدودیت ها و پتانسیل های درونی و بیرونی ماست. هدف از مراقبه، پایبندی به نظم تمرینات و تجربهی خلسه های کاذب نیست. تمرینی که شما را آرام و سرخوش می کند اما اندکی تغییر در عادات و نحوهی مواجههی شما با مسائل زندگی تان ایجاد نمی کند، یک عمل آیینی و وسواسی بی حاصل است.

اگر کوکب خانم به شما گفت: “باید حتماً روزی دو بار به مدت 20 دقیقه الی یک ساعت تمرین کنی”، از قول من به کوکب خانم بگویید باید بهوشیار و خودآگاه و غنی زندگی کنی و از هر آن چیزی که آنها را ارتقا می دهد بهره بگیری، چه خواندن یک کتاب، مصاحبت با یک دوست، تحمل رنج یک انسان دردمند، و چه مراقبه. سلام مرا به کوکب خانم برسانید و بگویید قورمه سبزی هایش سرشار از عشق و مهارت و ظرافت است و کلاس های یوگایش سرشار از تخدیر و خودفریبی و فرار از واقعیتهای زندگی! در سرزمینی که عناوین استاد و دکتر و مهندس و درمانگر مثل قارچ در آن رشد می کند، تعجبی نیست که کوکب خانم با شرکت در چند دوره یوگا، استاد یوگا شود.

 

12 thoughts on “مراقبه شاگرد کوکب خانم: وقتی وسواسی ها مراقبه می کنند

  1. nafise گفت:

    انسان امروز با تمام دردها و رنج ها و زجر های منحصر به فردش و پرتگاه های مهیبی که با آن مواجه است، پیش روی است و نه پس روی وسواسی.

  2. Massy گفت:

    استاد ،از بحث درمان به سبک کوکبی، یاد اون شعره که البته در نکوهش مستی گفته شده افتادم که میگه؛
    …چه خوری چیزی کز خوردن آن چیز تو را
    نی چنان سرو نماید به نظر، سرو چو نی…
    استاد دمتون همیشه گرمه ، اما سوای بحث مفید و جالبتون می خواستم خدمتتون عرض کنم ،عجب دیالوگ پردازی ای، شما می تونستید یک داستان نویس خوب هم باشید. خیلی مخلصیم استاد

  3. سعیده محسنی گفت:

    قطعا کوکب خانم و شاگردهایش، همه به دنبال راهی برای کاهش درد و رنج خود هستند. و شاید این بهترین راهی است که کوکب خانوم شناخته و به بقیه هم یاد می ده.
    اما دکتر یه سوال دارم و اون اینکه وقتی فردی، پر از درد و رنج، به راهی پناه می بره که فعلا بهترین ماوایی است که داره و آرومش می کنه، وقتی راهی بهتر برای خود شناسی و بهوشیاری بلد نیست، و وقتی راهی برای کاهش رنجش نمی شناسه و در آشفته بازاری که هر متخصصی، مستقیم یا غیر مستقیم بهش می گه من از بقیه بهترم، آیا منطق حکم نمی کنه که همون تکنیک سریع السیر کوکب خانوم رو پیش بکشه و حجابی از فریب بر سر هیجانات اصیلش بکشه؟ اصلا آیا اون می دونه که داره خودش رو فریب می ده؟ کوکب خانوم چی؟ اون می دونه که داره مردم رو فریب می ده؟

  4. jamil گفت:

    سلام به استاد دوست داشتنیم.انصافا با حوصله متنمو بخونید.نوشته تون من رو به یاد نیازهای بنیادی زیستی و روانی سر کلاس انگیزش میندازه.نیاز،چیزی که اگر ارضا نشود باعث نقص و کژکاری در ارگانیسم می شود.و چیزی که واقعا باید اذعان کنم در زندگی ما و کلیه ی رفتارهای ما پیچیده و گره خورده اند.حال نیاز به ارتباط که مخاطبی را برایت ملزم می کند به نوعی پیچیده تر است.هرچند آنهای دیگر تاحدودی اینگونه اند.ولی میدونی چیه دکتر،از این نیازها متنفرم.چون موقعی در زندگیت ارضا نشوند به فلاکت و بدبختی می کشندنت که خودت هم فکرش را نمی کنی.موقعی که نیاز شکم برآورده نشود و بعد از آن نیازهای دیگر دیگر خبری از هنر و ادبیات و عرفان و علم و فلسفه و تاریخ و موسیقی و فناوری نیست.خبری از فضیلت گرایی در سلامت روان نیست.خبر از دزدی و سگدو زدن و حقارت کشیدن است.خبر از تجربه های روانی نابهنجار است.بگزریم از جبر ژنتیک که آدمو از همون اول به این نیازهای ملعون و کثیف ملزم می کنه و حتی نابهنجاری به او هدیه می دهد.آگاهی و آگاهی از درد وجود به او هدیه می دهد.ظلم شعور به او داده است.می بینید.این نیازها تنفربرانگیزترین چیزها هستند اگر بهتر در آنها دقت شود.بصورت بالقوه تنزّل آدم در آنها هست.حالا می بینید انسان دارای چه پتانسیل بالقوه خطرناکی در خود است.میگی اگه ارضا شدن چی؟اینجا که آدمو به قله آدمیت می رسونه.به هنر و فلسفه و ادبیات می رسونه.مشکل من با این قسمتش نیست.چون واسه کسی مشکلی ایجاد نمی کنه.اصلا کسی که این نیازهاش ارضا بشه این درد بودن و ظلم آگاهی رو درک نمی کند.در کل می خوام بگم نیازهای بنیادی آشغالا.چون میتونن آدمو به فلاکت ترین وضع بکشن.اگرم به وضع خوبش رسوندن خدا خیرشون بده.و در جامعه امروزی دنیا هم نیازهای بنیادی آدم هارو به جون هم انداخته و دریغ از………بگذریم.به نظرم فیلم های the pianist و cast away فیلم های جالبی برای دیدن هستند.ارزش دیدن دارن.راستی چرا آدم ها حاضرا بدترین شرایط رو تحمل کنن ولی زنده بمونن؟چرا؟بمیرن که بهتره.آشویتس رو مرور کنین.واقعا بمیری اونجا بهتره یا ازت کار بکشن.هرچند افرادی مثل فرانکل هم از اونجا بیرون اومدن ولی خوب اونم خودش دنبال همین سوالیه که من پرسیدم.چرا زندگی فلاکت بار را به مرگ ترجیح دادن؟استادم افکار افسرده گرایانه ام را معلول افسردگی مدان.چراکه افسرده ها واقع بین ترند(منصوری۲۰۱۴اینم رفرنس.کی به کیه.والله)خلاصه وضع خرابه استادم.خراب.پس هرموقع که دیگه غذا خوردین بدونین که این غذا اگه آبدوغ و نونم بود کافی بود.این دختر و این پسر نه یکی دیگه.هدف اون نیاز است که به فلاکتت نبره.نه اینکه به فضیلت و کمال برسی.شکم سیر نباشه فضیلت کجاست؟تو پول و غذا.او نوقت دزدی میشه اخلاقی،دروغ میشه ثواب،کلک میشه دارای اجرت آخرتی.بله.چرا دزدی کردی واسه سیر کردن شکمم.حالا هی بهش بگو کارت دور از اخلاق و فضیلته.تازه اون دانشمنداشم واسه پول درآوردن و زندگی چرخوندنشون بوده.میتونم واستون نمونه بیارم.موقعی هم که پول دار شدن دم از علم و دانش میزنن.realistic چیز خوبیه و realistic insight داشتن.قربان استاد.نوکریم.فعلا.بوس بوس.(خود این نظر دادن من برای نیاز ارتباطه.هه هه هه)

  5. رضا گفت:

    [”خورشید”]کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت ,
    خودم هم . عباس و اقدس و ژیلای درونم هم هنوز ناشناخته اند
    و به جان همسایه قمر غر می زنم که خرافاتی ست و پسر عمه ی عفت که امل و عقب مانده ست .
    یارب از مادر گیتی به چه طالع زادم ؟[/quote]
    کوکب بخت خورشید؟!
    دکترجان شمایی؟؟؟

  6. خورشید گفت:

    فرستاده شده در ۱۳۹۲/۱۱/۲۴ در ۴:۵۷ ب.ظ
    کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت ,
    خودم هم . عباس و اقدس و ژیلای درونم هم هنوز ناشناخته اند
    و به جان همسایه قمر غر می زنم که خرافاتی ست و پسر عمه ی عفت که امل و عقب مانده ست .
    یارب از مادر گیتی به چه طالع زادم ؟

  7. سولماز مبسم گفت:

    مطلب شما سخن از دردهای این جامعه است بنا به نظر فروید که ریشه این آسیب را در کودکی می بیند و کودکی درون هر فرد متخصص یا غیر متخصص نمی شناسد در کشوری که دوران رشد اکثر ما با فراخودی سخت گیر بوده نه تنها کوکب خانم بلکه متخصصین آیا از این دام رسته اند؟ به نظر می آید عموم افراد جامعه نیاز به درمان برای رشد خودی سالم دارند.

  8. علیرضا گفت:

    فرستاده شده در ۱۳۹۲/۱۱/۲۱ در ۹:۵۵ ق.ظ
    بحث نگاه آسیب شناسانه و غیرآسیب شناسانه نیست.
    بحث این است که روان شناسی در هر سطحی (چه کاربردی چه نظری) دستاویز افرادی شده است که دانش کافی و تعهد حداقلی را ندارند و از عطش و نیازمندی مردم نهایت سوء استفاده را دارند و پولی به جیب می زنند و شهرتی نابجا دست و پا می کنند. این وضعیت شده است که امروزه بدبینی به روان شناسی در بین مردم ساری و جاری است. این مقاله مصداقی از این آشفته بازار است. صد افسوس که برخی فارغ التحصیلان این رشته هم بازیگر این عرصه شده اند. چارچوب علمی که دیگر قضاوتی و غیرقضاوتی بر نمی دارد، علم (Science) آمده است که حدود را مشخص کند.

  9. مریم گفت:

    وقتی صحبت از بهشیاری به میون میاد یکی از مهم ترین اصول اش غیرقضاوتی بودن یا به قول فرنگی ها nonjudgmental بودن هست
    اگر چه این متن به آسیب شناسی تمرینهای مراقبه با دقتی طنزگونه می پردازه … اما سراسر نوشته رویکردی قضاوتی دارد … در بهشیاری نگاه یک beginner’s mind از نگاه یک روانشناس بالینی متمایز می شود…به خوبی می توان فهمید نگاه نویسنده به افراد نگاهی آسیب شناسانه است…سوال اینجاست…آیا نویسنده با چنین نگاهی می تواند منتقد خوبی برای رویکردی غیرآسیب شناسانه باشد؟

  10. jamil گفت:

    no love exist.no selfdeterminination exist.everything is for forgetting deathanxiety.for forgetting our unmeaning life.unmeaning life doctor.this ugly and unfuture life.pesons that have satisfing of life have an unfunction defencive mechanisms.deny.deny doctor.othervise they have imagine that have good life.but they will be across with it.no love exist.no self determi-nation exist.everything is for forgetting.forgetting

  11. علیرضا گفت:

    سلام استاد
    ناز شصتت
    با خواندن این یادداشت از زبان شما جیگرم حال آمد.
    اما غم این که جمعیت این نوع اشخاص در بین جماعت اساتید(!؟) روانشناسی هم در حال ازدیاد است دلم را به درد می آورد.
    همین چند روز پیش بود که یکی از دانشجوهام می گفت یکی از اساتید برای پاک کردن حافظه ما را به هیپنوتیزم ارجاع داده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *